مامان خاطره دلش تکونای نخود چی رو میخواد . . .
نخودچی خانوم خیلی بیشتر از قبل چشم انتظار تکوناتم آخه این چند روز خیلی تنهام و همش کسلم مامان زهره و بابا هادی چند روزه که رفتن پیش دایی محمد و الی جون, آخه نی نی اونا تا چند روز دیگه به دنیا میاد خدا کنه من و بابا بهنامم بتونیم بریم نی نی شون و ببینیم خیلی هیجان دارم!!! مامانی این چند روز هیچ جا نرفتم. آخه بابا بهنام نمیذاره تنها برم بیرون نگرانه من و گل دخترش میشه و میگه خطرناکه دیروز دندون مامان خاطره شکست خیلی ترسیدم و گریه کردم نمیدونم چرا بابا بهنام اولش که دید دارم گریه میکنم میخندید اما بعد دلش سوخت و قول داد ببرتم پیش عمو مهران. عمو مهران داداشیه خاله نداست, یه دندونپزشک مهربون و دوست داشتنی و ماهر!! ان شاا... شما همیشه مروا...




